|
امشب باز هم در اوج تنهایی تو را می خواهم.همه ی وجودم لحظه ای، فقط لحظه ای تو را می طلبد. چون جرقه ای در اوج تاریکی شب. تمام زندگیم بوی لجن می دهد بی تو! اگر چه با تو هم هیچ عطری به این لجنزار نمی رسد، اما شاید بتوانی این لجنزار را درک کنی. فقط ذره ای! + نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386 0:58 توسط فاطمه |
حتماً شنیده اید چگونه سیمین دانشور با جلال آشنا شد ! بله. در اتوبوس از شیراز تا تهران !!! من به تازگی به همین روش دوستی در اتوبوس یافته ام. دختری که اول به نظرم صرفاً یک آدم مسخره رسید که با کنجکاوی تمام مجله ام را می خواند! اما حالا ما می دانیم که بسیار به هم شبیهیم. آن قدر که خودمان هم باور نمی کنیم.* * از مقایسه منظورم جسارت به آن دو بزرگوار نبود. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 1:53 توسط فاطمه |
زبان خارجی دانی!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 16:17 توسط فاطمه |
۲۰ سال پیش در چنین روزی من به این دنیا پا گذاشتم و هنوز هم نمی دانم که"آمدنم بهر چه بود!". بیست سال سن زیادی است برای ندانستن این موضوع! مگر نه؟! + نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 15:52 توسط فاطمه |
من گنگ خوابدیده و عالم تمام کر من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش + نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386 19:48 توسط فاطمه |
الان آخرین دقایق سال ۸۵ است. خوشحالم که بیدارم و این آخرین دقایق را خلوت کرده ام. آرزوی سالی خوب برای همه دارم . امیدوارم امسال همه چیز به شود.... + نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386 1:49 توسط فاطمه |
نوروز و جهان چون بهشت گشته پر لاله و پر گل که و بیابان چون چادر مصقول گشته صحرا چون حله منقوش گشته بستان در باغ به نوبت همی سراید تا روز همه شب هزاردستان مشغول شده هر کسی به شادی من در غم دل دست شسته ازجان فرخی سیستانی + نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386 1:19 توسط فاطمه |
امروز در خانه تکانی، حین تمیز کردن نرده ها نزدیک بود من و زندگی از شر هم راحت شویم ! + نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386 1:16 توسط فاطمه |
|