|
در مورد پست قبلم باید نکته ای را که در ذهنم هست بگویم. دیروز فرصت نداشتم تا مطرحش کنم. من با آزادی بیان مخالف نیستم و سانسور را هم نمی پذیرم اما مسئله ای که در این جا هست مسئله ی فرهنگ هر کشور است. همه ی ما به عنوان ایرانی می دانیم که جامعه ی ما شاید به دلیل سانسورهایی که از گذشته با آن ها درگیر بوده و نوع نگاه به بعضی از مسائل چندان ظرفیت چاپ دسته ای از آثار را ندارد. اگرهم قرار است این سانسورها حذف شود باید قدم به قدم این کار انجام گیرد نه مثل چاپ این مورد ناگهانی. این موضوع را تجربه ی شخصی خود من حداقل در مواردی ثابت کرده. بارها رمان و کتاب های عالی را در اختیار افرادی قرار داده ام. معمولا دیده می شود که تنها چیزی که توجهشان را جلب می کند صحنه ها و تصاویر رکیک است نه سیر داستان یا مضمون کتاب. در مورد همین رمان اخیر هم همین اتفاق افتاد و برای مثال کسی که اصلا اهل کتاب خواندن نیست از من آن را برای خواندن خواست تا به قول خودش "حال کند". + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 13:27 توسط فاطمه |
این کتاب آقای مارکز هم برای خودش حکایتی شده. در دو پست قبل نوشتم که یک بام و دو هوا... تازگی این کتاب بعد از کلی فروش گویا جمع آوری شده. خلاصه ی جریان این است که این کتاب مجوز چاپ گرفت و با تیراژ ۵۵۰۰ جلد چاپ شد و تازه به چاپ دوم رسیده بود که سایت تابناک در یک اقدام انقلابی افشاگری نمود و ماجرا را لو داد. وزارت ارشاد هم که مخالف فحشا و... است(البته ظاهرا غیر از انواع آمریکای لاتینش) دید که ای وای... و دستور جمع آوری کتاب را داد و آقای مسئول را اخراج کرد. خلاصه اگر مثل من اگر این کتاب را نخوانید از کنجکاوی بلایی سرتان می آید در این جا متن پی.دی.اف آن موجود است. این و این هم در همین زمینه است. + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 13:21 توسط فاطمه |
در بودن با تو هرگز به رباعی و غزل اکتفا نخواهم کرد. قصیده هم نمی خواهم بالاخره باید زود به مقطع رساندش. بودن با تو را فقط در مثنوی می خواهم و بس... + نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 0:35 توسط فاطمه |
سلام! چند نکته و لینک را تقدیم حضور می کنم... ۱. منظور از پست آرزو: عده ای آرزو دارند که آقای دکتر محمود احمدی نژاد به مقام رفیع شهادت برسند که این از جهات گوناگون سودمند است: ۱. دنیایی می تواند نفس راحت بکشد. ۲. طرفداران ایشان هم مسرور می شوند. به هر حال آرزو بر نوجوانان عیب نیست، ما هم دعا می کنیم... ۲. این سایت برای یادبود قیصر افتتاح شده. هنوز درست آن را ندیده ام و قضاوتی نمی کنم. خودتان ببینیدش. ۳. این یکی را هم به عنوان مثال بارز یک بام و دو هوا در مملکت گرامیمان ببینید. ۴. این یکی هم از کرامات رئیس جمهور عزیز!!! + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 11:1 توسط فاطمه |
منظور من از پست قبل چیست؟ + نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386 16:16 توسط فاطمه |
آرزو بر نوجوانان عیب نیست... + نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386 16:9 توسط فاطمه |
این یکی دیگر از عجایب روزگار است. آخر محدوده ی کاشان روی تابلو راهنما این را نوشته!!! یعنی واقعا یک نفر هم هنگام نوشتن این تابلو نبوده که بداند road به معنی جاده است نه read !!!!!!!
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386 17:21 توسط فاطمه |
باز همان صبح بد و حال بد مرگ بر این بخت و بر اقبال بد یا نه، چرا مرگ بر اقبال و بخت مرگ بر این روز بد و سال بد نه، گنه سال و مه و روز چیست مرگ بر آمال و بر اعمال بد م. امید + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 23:16 توسط فاطمه |
این روزها اعضای دانشکده ادبیات حال بدی دارند. همه ی ما عزادار آن بزرگیم. درد بزرگیست دوریش...
گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران آخرین نوشته ی قیصر روی تخته ی کلاس۴۴۱. (بحث آن روز درباره ی تناسب فرم و محتوا بود.) این عکس را همین ترم از او گرفته اند. با لبخند پاک نشدنی اش... این شعر را روز سه شنبه یکی از بچه ها برای قیصر سرود و نوشت. چهارشنبه،کلاس نقد ادبی دکتر امین پور عزاداری بچه های خوابگاه برای قیصر عزیز + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 0:30 توسط فاطمه |
خبر چون سیل دنیا را گرفته که دارا رفته سارا را گرفته خودم را دار خواهم زد یقینا دلم تصمیم کبری را گرفته شاعر: لاادری + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 8:58 توسط فاطمه |
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386 9:45 توسط فاطمه |
صبح پیام کوتاه رسید." دانشکده ای؟ خبرو شنیدی؟" دوباره"و قاف حرف آخر عشق است آن جا که نام کوچک من آغاز می شود. قیصر امین پور رفت" باور نکردم زنگ زدم ، گریه می کردند باز هم گفتم نه درست نیست... الان دانشکده ام. همه گریه می کنند. همه ناراحتند. باور نمی کنم. کاش شوخی باشد. دیروز عصر کلاسش بودم. دست خطش هنوز روی تخته هست. خواستم سوالی از او بپرسم. گفتم مشکلی نیست چهارشنبه می بینمش. دیروز با خودم فکر کردم هیچ وقت عکسی از او نگرفته ام. دیشب خوابش را دیدم. دیروز سر کلاس گفت بچه ها زیاد عطر نزنید وقتی کلاس من می آیید. حساسیت دارم سرفه می افتم. عطر هم می تواند دلیل سکته اش شود؟ من هم دیروز عطر زده بودم... استاد عزیزم اگر اشکال نگارشی دارد ببخش. شوکه ام. آیین نگارش را تا آن جا که به من آموختی حفظ خواهم کرد.... + نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386 9:32 توسط فاطمه |
آدم گاهی در شرایطی می فهمد زندگی و تصمیم گرفتن چه سخت است... در حد مردن + نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386 21:18 توسط فاطمه |
از آن جا که توجه به مولانا در ایران زیاد است، دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران امروز و فردا همایش بزرگداشت رودکی را برگزار می کند و کارهای بی ارزشی چون بزرگداشت مولانا را به ترکیه سپرده. توضیح: ۱. بزرگداشت رودکی کار بی ارزشی نیست اما به نظر می رسد فعلا دارند مولانایمان را مصادره می کنند. ۲. ظاهرا دانشکده ی زبان های خارجی دانشگاه تهران هم قصد دارد همایش مولانا بگیرد. ۳. دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران قطب ادبیات عرفانی است. + نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386 11:37 توسط فاطمه |
سلام اگر اخبار نشست مشترک دولت و مجلس را خوانده اید این پست من تکراری است. در غیر این صورت می توانید به جای طنز به مطالعه ی آن بپردازید. واقعا اعتماد به نفس بعضی ها قابل ستایش است و چیزی "بر سری" + نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386 11:28 توسط فاطمه |
|