|
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم؟ تا شدم حلقه به کوی در میخانه عشق هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم!!! + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 0:5 توسط فاطمه |
تازه دارم می فهمم! همه اش بهانه بود... فکرش را بکن! چند سال!!!! + نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386 16:33 توسط فاطمه |
بودن یا نبودن! مسئله این است؟؟؟!!!! + نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386 20:41 توسط فاطمه |
قبل از رفتن توی رخت خواب، چای خورد و در مورد مرگ فکر کرد. خلق و خویش عالی بود، مثل این که نوشیدنی زده باشد، نه چای. (مرگ و پنگوئن، اندری کورکف، ترجمه ی شهریار وقفی پور) پ.ن: در این کتاب به طرز خنده آوری این کلمه تقریبا همه جا به جای شراب به کار رفته. نمی دانم وقتی نوشیدنی هم معنای ثابت و سکرآوری پیدا کرد می خواهند به جایش چه بگذارند؟ + نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386 16:1 توسط فاطمه |
|