تبليغاتX
دنیای من

دنیای من

      احتمالا هیچ نوشته اعتراف گونه ای نمی شود پیدا کرد که قدری بوی گند غرور نویسنده از کنار گذاشتن غرورش را ندهد. نکته مهم در مورد کسی که در ملاعام اعتراف می کند این است که حواست به چیزهایی باشد که او اعتراف نمی کند.

سیمور، پیشگفتارـ جی. دی. سالینجر 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 0:38 توسط فاطمه |


     حالگیر عزیزم در نظری در مورد پست قبلی، در مورد بند شعری که نوشته بودم دچار ابهام بود. در این پست همه شعر را از مجموعه شعر "کبریت خیس" عباس صفاری  می نویسم:

دور دنیا هم که چرخیده باشی

باز دور خودت چرخیده ای

راه دوری نخواهی رفت

حتی در خوابهای آب رفته ات

که تیک تاک ِ بیداری مدام

تهدیدشان می کند.

 

می گویند دنیا کوچک شده است

و استوا در آینده ای نزدیک

همسایه خونگرم قطب خواهد شد.

نه همسفر خوشباور من

دنیا هرگز کوچک نمی شود

ما کوچک شده ایم،

آنقدر کوچک که دیگر

هیچ گم کرده ای نداریم.

 

دلخوشیم که در نیمه تاریک دنیا

کسی ما را گم کرده است

و دارد دربه در

دنبالمان می گردد.

 کسی که زنگ در را

همیشه بعد از هجرت ما

به صدا در خواهد آورد.

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 23:2 توسط فاطمه |


... می گویند دنیا کوچک شده است

و استوا در آینده ای نزدیک

همسایه خونگرم قطب خواهد شد.

نه همسفر خوشباور

دنیا هرگز کوچک نمی شود

ما کوچک شده ایم،

آن قدر کوچک که دیگر

هیچ گم کرده ای نداریم...

عباس صفاری

+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 9:29 توسط فاطمه |


چون عشق

                      شرمندگی ای درجه سه است

و   زن

                      شهروندی درجه سه است

و مجموعه های شعر

                      کتابهای درجه سه اند

به همین دلیل ما را

                     مردم جهان سوم می نامند

سعاد الصباح

+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387 19:33 توسط فاطمه |


    نمی دانم چرا همیشه فکر می کنم اگر ظواهر تغییر کنند بواطن هم تغییر خواهند کرد!!!! نمی دانم چرا به سرم زد ظاهر وبلاگ را عوض کنم. شاید این هم از همان دیوانگی های مختص من است... امیدوارم این بار با تغییر ظاهر باطن هم عوض شود.

    باری... تا چه شود...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 20:36 توسط فاطمه |


     اصلا دلش نمی خواست بخوابد. پای بیخوابی وسط نبود. خیلی ساده، فقط داشت از سکوت و آرامش شهری که به خواب می رفت، کیف می کرد.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 20:19 توسط فاطمه |


       پیرمرد خسخس کنان گفت:"مهم نیست.همین که آدم دردش بیاید نشانه خوش یمنی است که هنوز زنده است"

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 20:15 توسط فاطمه |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

فروردین 1388

اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385


آرشیو موضوعی

خودنوشته ها
از هر دری سخنی


پیوندها

هفتان
فصل فاصله
محمد علی ابطحی
عباس معروفي
پايگاه اطلاع رساني ناصر فكوهي
خانه ي انسان شناسي ايران
فرهنگ شناسي
امیرمهدی حقیقت
سهراب سپهري
سلسبیل
صفحه ای از آسیای میانه
يك پزشك
صائبين
سيب گاززده
روح تكاني
گل آقا
خوابگرد
مصطفي مستور
پيام يزدانجو
هفته نامه ي شهروند امروز
روزنامه ي اعتماد ملي
خبرگزاري كتاب ايران
خبرگزاري دانشجويان ايران
سايت خبري تابناك
راديو زمانه
روزنامه ي اعتماد
دكتر كاووس حسنلي
محمود فرشچيان
دكتر محمد جعفر ياحقي
راه كوبيده
زهرا ب
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin