|
از بچگی تنهایی را خیلی دوست دارم. بارها شده فقط بخاطر ساعتی تنهایی، قید تفریح و مهمانی را بزنم، گاهی مدت زیادی در تخت می مانم تا هم اتاقی های خوابگاهم عازم دانشگاه شوند یا یک روز را صرفا چون می توانم تنها باشم، دانشگاه نمی روم. معمولا وقتی ناراحت یا غمگینم، دوست دارم تنها باشم و حتما دوستانم بسیار دیده اند که فاطمه ناگهان نیست یا بهانه ای می آورد و می رود دنبال کارش! دلیلش را نمی دانم اما به هر حال ویژگی من است. معمولا دیوارهای اطرافم هم بیش از حد معمول گسترده شده اند، آدم ها نیز زود از حوزه دوستانم خط می خورند و معمولا زود گروههای دوستیم تغییر می کنند. اما تازگی ها فهمیده ام گاهی چقدر لذت دارد ساعاتی را با چند دوست بگذرانی، کسانی را که دوست داری ببینی و یا حتی آشنایانی را که مدتهاست فراموششان کرده ای! اخیرا گاهی خودم را بزور می برم مهمانی یا بزور خودم را می نشانم تا دوستانش را ببیند. معمولا آخرش، خودم از من تشکر می کند به خاطر این اجبار. + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387 18:16 توسط فاطمه |
مادربزرگ می گفت: "حیف آدمیزاد که باید پیر بشه!" + نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387 10:31 توسط فاطمه |
با توجه به جشنواره های متفاوت ایرانسل در مناسبت های مختلف و قیمت های فوق العاده ارزان مکالمه در برخی موارد، اگر طراحی تبلیغاتش را به عهده داشتم، می نوشتم: ما برای وصل کردن آمدیم... + نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387 15:32 توسط فاطمه |
گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من آن که البته به جایی نرسد فریاد است از نمی دونم کی!!! + نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387 15:1 توسط فاطمه |
می دانم چرا امروز باز حالم بد است. خوب می دانم... حالم از همه چیز بهم می خورد. آری! همه چیز. چرایی این زندگی را نمی فهمم. در آن به هیچ چیز نمی توان دلخوش کرد. به هر چه دل می بندی سراب است. آن چیز انسان باشد یا شئ! به چیزهای زیادی دل بسته ام. زیاد... خاطراتم را که مرور می کنم کتابهای زیادی می بینم. گاه نشریات هستند، گاه تفریحی خاص و گاه آدم ها. گاهی مکان ها دلبسته ام کرده اند و گاه زمانها و حتی شغلهایم... اما پس از همه اینها فقط به یک چیز رسیده ام. ملال، ملال و ملال! بارها آرزو کرده ام کاش تنها یک شادی پایدار داشته باشم، می دانم خیالی بیش نیست! عمیقا آرزو دارم این زندگی پر از ملال به پایان برسد! واقعا همه چیز دلم را زده! خسته ام. خسته خسته خسته! هیچ چیز برایم نمانده! دانشگاه، درس، کتابها، تفریحات.... هرچه فکر می کنم دیگر عروسکهایم را دوست ندارم! اصلا... فقط خسته ام. همین... + نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387 9:34 توسط فاطمه |
|