|
آخرین ساعات سال، نگرانی، شادی، تداعی خاطرات، غم، آرزو، آرزو، آرزو، تصمیم، تصمیم، تصمیم، بوی کاغذ کادو، رنگهای کارت پستالهایی که باید آماده شوند، رنگهای روان نویسها و خودکارها، رنگهای بهار، شکوفه ها، بهم ریختگی خانه، بوی پارچه نو لباسها، رقص ماهیها در تنگ، بالیدن هر روزه سبزه، انتظار روزهای کسالت بار نوروز، میهمانی، میهمانی، میهمانی، خواب، خواب، خواب، تکرار، تکرار، تکرار، هوای نامطبوع اواسط نوروز، شادی دیدن دوستان، روز تولدم، باز حسرت زاده نشدن، شادی کتابهای تولدم (که شاید تنها بخش خوب این روز غمبار است)، عذاب آور بودن نوروز، نوروز، نوروز... نمی دانم ... شاید انفاس بهار۱ کاری کردند... امیدوارم!!! اما من هم باید تبریک بگویم! (دیگران دوستش دارند نوروز را!) پس جشنتان مبارک!
۱. گفت پیغمبر به اصحاب کبار تن مپوشاند از انفاس بهار... + نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387 1:12 توسط فاطمه |
87 زیاد به من آموخت... شاید بیش از آنچه ظرفیت طبیعی یک سال است. یاد گرفتم که هر چه هم تلاش کنی، یا از کودکی آموخته باشی که می توانی گاه غرائزت را زیر پا بگذاری، باز هم به جایی می رسی که همۀ اراده ها، تلاشها و تواناییهایت هیچ می شود؛ باز انسان بودنت (صرفا به عنوان یک گونۀ زیستی) خود را می نماید و همه چیز را خراب می کند، تا جایی که عقلت هم باور می کند که شرائط درست است... به من یاد داد که زندگی کردن، آن طور که دوست داری یا به نظرت درست است و دوست نداری، هزینه دارد! خیلی بیش از آن چه همیشه تصور می کردم... گاهی باید از چیزهایی بگذری که با تمام ذرات وجودت، با تمام رویاهایت دوستشان داری... یاد داد که گاه برای ادامۀ زندگی باید از رویا خارج شد و واقع بین بود، یاد داد که همۀ آدمها، هر چقدر هم خوب به نظر برسند، باز آدمند و با این موضوع هیچ کاری نمی توان کرد! یاد داد که گاهی مجبوری زندگی کنی؛ صرفا به عنوان عضوی از جامعۀ آدمها، جدا از رویاهایت، آرزوهایت، اهدافت... اما با همۀ اینها باز هم مرا با هزاران تردید تنها می گذارد... هنوز به من نگفته با آدمها چکار کنم، خوبند یا بد، زشتند یا زیبا... 87 شادیهایی بی نهایت به من بخشید، لحظاتی واقعا خوب! و خودش همۀ خوبیها را پس گرفت و لحظاتی تلخ به جایشان داد! لحظه هایی که به هیچ قیمت حاضر به تکرارشان نیستم؛ حتی به قیمت همۀ شادی هایی که می تواند قبلش باشد! 87 را شاد شاد شروع کردم و حالا، غمگینم. با امید شروع کردم و حالا... در این یک سال کاملا عوض شده ام! شاید بزرگ! هر چه هست 87 هم دارد می رود؛ دوست دارم بدانم 88 چطور خواهد آمد و یک سال بعد، این موقع چطور می خواهد برود... + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 23:47 توسط فاطمه |
... مرد را سی و دو دندان بوَد، و زن را سی بوَد. مرد تا هفتاد سال بچه زاید، زن تا پنجاه سال زاید، پس عقیم شود. مرد به شصت سال پیر گردد، زن به سی سال پیر شود. مرد هر چه پیرتر، خوشبوتر و نورانی تر بوَد و زن هر چند که پیرتر، بدخوتر و زشتتر. و هیچ زن به دو دست کار نداند کرد. عجائب المخلوقات، محمدبن محمود همدانی پ.ن: این هم یک نظر به قول استادمان، قدمایی + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 9:14 توسط فاطمه |
می خواهم بنویسم، از دلتنگیهایم، از بیقراری هایم، از آرزوهایم... دلتنگیها و بیقراریهایی که برای من هم گاه ناشناخته اند! گاه خودم هم نمی دانم از کجا آمده اند... کاش از شناخته شده هاشان می شد نوشت،کاش می شد در مودشان حرف زد! حرف زدن حداقل آدم را سبک می کند! گیرم درمانی بر دردم نشود، گیرم از همه اینها نجاتم ندهد... گفته ام و سینه سبک شده، گفته ام و کمتر سردرد می کشم، گفته ام و دیگری فهمیده که من درد دارم... که من هم بلدم درد داشته باشم، حتی دردهای حقیر!... می خو اهم فریاد بزنم... می خواهم بروم! از اینجا، از امروز، از... خسته ام! خسته، خسته، خسته... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 23:51 توسط فاطمه |
وقتی کشور در دست بعضیهاست، امیدی به زندگی هم باقی می ماند؟ داود احمدي نژاد ؛بستر براي ظهور آماده است در همین صفحه "غرس دو اصله نهال از سوي مقام معظم رهبري " را هم بخوانید... فردا در اخبار خواهد آمد: به گزارش خبرگزاری ایکس فلانی آب خورد و ما از اطلاع رسانی شفاف به وجد خواهیم آمد! + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 9:31 توسط فاطمه |
ـ خسته کننده اند این روزها. روزها و لحظه هایی که نمی دانی کجایی، چه می خواهی، چیستی، کیستی و دیگران که هستند و چه می خواهند! تویی و تو با دنیایی سرگشتگی و تنهایی. تویی و تو با دنیایی بی قراری. تویی و تو با... ـ دائم در خاطرات و گذشته ها سیر می کنم و تحلیل درستی و نادرستیشان و افسوس از دست رفته هایم و جبر روزگار و باز سرگردانی و تنهایی و حیرت... ـ از این روزها بدم می آید چون طلیعه کسالت های نوروزند، طلیعه آغاز زیستن در روزهایی که بیست و دو سال لذت بخش نبوده اند و همواره جبرا بوده اند! یادآور نوروز و کسالت و تکرار و خستگی... ـ همه چیز بد است! من به چیزی در جایی امید ندارم! می دانم جایی روشنایی نیست و نخواهد بود، چنان که تا بحال هم نبوده... همیشه امید واهی بوده و امید و امید و همین ما را تا بحال زنده نگه داشته و همین هزاران سال نسل ما را حفظ کرده و هنوز هم هست و حتما تا جایی که منقرض نشده ایم خواهد بود... توانایی ما در امید داشتن عامل حفظ حیاتمان است نه هیچ چیز دیگر... سیستم دفاعی ما همین است و با همین باز تولید مثل می کنیم و باز ادامه می یابیم و باز... و باز می گوییم تا شقایق هست... + نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387 11:54 توسط فاطمه |
بیا ره توشه برداریم قدم در راه بگذاریم... + نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387 14:13 توسط فاطمه |
من و رامک را در یک کتابفروشی تصور کنید که حداقل هفته ای یکبار من، رامک، لیلی و حالگیر به آن می رویم. در این صحنه من و رامک بالای چاپ جدید غزلیات شمس که تازگی انتشارات سخن آن را به قیمت ۳۳۰۰۰تومان منتشر کرده ایستاده ایم و در حال حسرت خوردنیم. رامک: بذار ببینم واقعا ۳۳۰۰۰تومنه!!! من: ببین! آخه چیزیم نداره که این قیمت باشه! شاید بخاطر کادرای دور صفحه هاش این قیمت شده (خنده ی هر دوی ما). در این هنگام آقای کتابفروش که در حال خواندن کتابیست سرش را بلند می کند و می گوید: بی انصافی نکنید!!! آقای دکتر شفیعی ۱۵سال برای این تصحیح زحمت کشیده اند! و احتمالا ایشان نمی داند که ما شاگرد آقای دکتر شفیعی هستیم و منظورمان کیفیت چاپ است، چون پس از کمی توضیح در مورد قیمت گذاری کتاب می گوید که: البته مژده بدم که تا مدتی دیگه این کتاب با حذف بخشهایی در یک جلد و با نصف این قیمت چاپ می شه!!!! البته ما با توضیحات فراوان تلاش کردیم به ایشان بفهمانیم که ما اصلا در پی چاپ های بازاری نیستیم و چون دانشجویان خوبی هستیم، حتما همین چاپ را خواهیم خرید! اما گاهی تحمل نگاههای عاقل اندر سفیه یک نفر چقدر سخت است! بویژه که مدتها باشد به او ثابت کرده باشید که مشتری خوبی برایش هستید که می تواند گاهی روی کتابهایش برایتان تخفیف قائل شود و در مورد کتابهایش با شماها گفتگو کند!!!!!!!!! + نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387 9:31 توسط فاطمه |
|