|
سلام! این آخرین پست این وبلاگ است! از این به بعد در اینجا خواهم نوشت. این وبلاگ همزمان با من در ۲۲سال قبل اکنون رونمایی می شود! + نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388 9:37 توسط فاطمه |
برای تولدم شعری در نظر گرفته بودم که با توجه به بعضی وقایع اخیر ترجیح دادم پست این بارم نباشد! سری که درد نمی کند را دستمال نمی بندند... ترجیح دادم لقای شعر را ببخشم و مجبور نشوم توضیح دهم که مسئله چیز دیگری است (اگر باشد!) ... به هر حال احتمالا این آخرین پست این وبلاگم است و احتمالا فردا ساعت ده و نیم صبح همزمان با تولدم وبلاگ جدیدم را همین جا معرفی می کنم. حس می کنم بیش از حد با اینجا غریبه شده ام! + نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388 23:36 توسط فاطمه |
شاید این وبلاگ همین روزا تعطیل بشه و یکی دیگه جایگزین شه... دیگه حس نمی کنم مال خودمه! حس می کنم بیش از اون عوض شدم که این مال من باشه... چه می دونم... + نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388 10:56 توسط فاطمه |
آخرین ساعات سال، نگرانی، شادی، تداعی خاطرات، غم، آرزو، آرزو، آرزو، تصمیم، تصمیم، تصمیم، بوی کاغذ کادو، رنگهای کارت پستالهایی که باید آماده شوند، رنگهای روان نویسها و خودکارها، رنگهای بهار، شکوفه ها، بهم ریختگی خانه، بوی پارچه نو لباسها، رقص ماهیها در تنگ، بالیدن هر روزه سبزه، انتظار روزهای کسالت بار نوروز، میهمانی، میهمانی، میهمانی، خواب، خواب، خواب، تکرار، تکرار، تکرار، هوای نامطبوع اواسط نوروز، شادی دیدن دوستان، روز تولدم، باز حسرت زاده نشدن، شادی کتابهای تولدم (که شاید تنها بخش خوب این روز غمبار است)، عذاب آور بودن نوروز، نوروز، نوروز... نمی دانم ... شاید انفاس بهار۱ کاری کردند... امیدوارم!!! اما من هم باید تبریک بگویم! (دیگران دوستش دارند نوروز را!) پس جشنتان مبارک!
۱. گفت پیغمبر به اصحاب کبار تن مپوشاند از انفاس بهار... + نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387 1:12 توسط فاطمه |
خیلی جالب است. مدتی است دارم رشدم را می بینم. نمی دانم رشد است یا نه اما به هر حال، دارم تغییراتم را به وضوح می بینم. از درونم موجودی ناشناس سربرمی آورد و هر روز ابراز وجود می کند! افکارم، کتابهای جدد مورد علاقه ام، اطرافیان جدیدم و... همه نشانه هایی هستند که این نوزاد خودش را با آنها به نمایش می گذارد. حس خوبی است این روزها این تجربه، هر چند گاهی از این موجود جدید و علایقش تعجب می کنم! + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 19:37 توسط فاطمه |
دلبر بی خشم و کین،گلبن بی رنگ و بوست دلکش پروانه نیست شمع نیفروخته + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 8:37 توسط فاطمه |
و خدا "؛" را آفرید... پ.ن: نفس را از من بگیر، "نقطه ویرگول" را نه! + نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387 1:58 توسط فاطمه |
تمام شد. ساده و بچگانه... درست مثل اول، وسط و همین آخرش!!! بنیاد همه چیز، گویا بیش از آن چه در تصور بگنجد، بر باد است... + نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 23:59 توسط فاطمه |
این وبلاگ هم بی فایده شده! از بودنش شرم دارم و از نبودنش رنج! احتمالا همین روزها از صفحه ی روزگار محوش کنم! به هر حال هر چه که باشد خوب یا بد، هنوز هم می تواند وسیله ای باشد برای گفتن تبریک نوروزی! پس نوروزتان خجسته! امیدوارم سال بعد اوضاع از هر جهت به شود!!! + نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 7:39 توسط فاطمه |
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم؟ تا شدم حلقه به کوی در میخانه عشق هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم!!! + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 0:5 توسط فاطمه |
بودن یا نبودن! مسئله این است؟؟؟!!!! + نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386 20:41 توسط فاطمه |
خبری نیست. همه جا امن و امان است.... + نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 15:13 توسط فاطمه |
|