|
ـ خسته کننده اند این روزها. روزها و لحظه هایی که نمی دانی کجایی، چه می خواهی، چیستی، کیستی و دیگران که هستند و چه می خواهند! تویی و تو با دنیایی سرگشتگی و تنهایی. تویی و تو با دنیایی بی قراری. تویی و تو با... ـ دائم در خاطرات و گذشته ها سیر می کنم و تحلیل درستی و نادرستیشان و افسوس از دست رفته هایم و جبر روزگار و باز سرگردانی و تنهایی و حیرت... ـ از این روزها بدم می آید چون طلیعه کسالت های نوروزند، طلیعه آغاز زیستن در روزهایی که بیست و دو سال لذت بخش نبوده اند و همواره جبرا بوده اند! یادآور نوروز و کسالت و تکرار و خستگی... ـ همه چیز بد است! من به چیزی در جایی امید ندارم! می دانم جایی روشنایی نیست و نخواهد بود، چنان که تا بحال هم نبوده... همیشه امید واهی بوده و امید و امید و همین ما را تا بحال زنده نگه داشته و همین هزاران سال نسل ما را حفظ کرده و هنوز هم هست و حتما تا جایی که منقرض نشده ایم خواهد بود... توانایی ما در امید داشتن عامل حفظ حیاتمان است نه هیچ چیز دیگر... سیستم دفاعی ما همین است و با همین باز تولید مثل می کنیم و باز ادامه می یابیم و باز... و باز می گوییم تا شقایق هست... + نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387 11:54 توسط فاطمه |
|