|
می خواهم بنویسم، از دلتنگیهایم، از بیقراری هایم، از آرزوهایم... دلتنگیها و بیقراریهایی که برای من هم گاه ناشناخته اند! گاه خودم هم نمی دانم از کجا آمده اند... کاش از شناخته شده هاشان می شد نوشت،کاش می شد در مودشان حرف زد! حرف زدن حداقل آدم را سبک می کند! گیرم درمانی بر دردم نشود، گیرم از همه اینها نجاتم ندهد... گفته ام و سینه سبک شده، گفته ام و کمتر سردرد می کشم، گفته ام و دیگری فهمیده که من درد دارم... که من هم بلدم درد داشته باشم، حتی دردهای حقیر!... می خو اهم فریاد بزنم... می خواهم بروم! از اینجا، از امروز، از... خسته ام! خسته، خسته، خسته... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 23:51 توسط فاطمه |
|