|
87 زیاد به من آموخت... شاید بیش از آنچه ظرفیت طبیعی یک سال است. یاد گرفتم که هر چه هم تلاش کنی، یا از کودکی آموخته باشی که می توانی گاه غرائزت را زیر پا بگذاری، باز هم به جایی می رسی که همۀ اراده ها، تلاشها و تواناییهایت هیچ می شود؛ باز انسان بودنت (صرفا به عنوان یک گونۀ زیستی) خود را می نماید و همه چیز را خراب می کند، تا جایی که عقلت هم باور می کند که شرائط درست است... به من یاد داد که زندگی کردن، آن طور که دوست داری یا به نظرت درست است و دوست نداری، هزینه دارد! خیلی بیش از آن چه همیشه تصور می کردم... گاهی باید از چیزهایی بگذری که با تمام ذرات وجودت، با تمام رویاهایت دوستشان داری... یاد داد که گاه برای ادامۀ زندگی باید از رویا خارج شد و واقع بین بود، یاد داد که همۀ آدمها، هر چقدر هم خوب به نظر برسند، باز آدمند و با این موضوع هیچ کاری نمی توان کرد! یاد داد که گاهی مجبوری زندگی کنی؛ صرفا به عنوان عضوی از جامعۀ آدمها، جدا از رویاهایت، آرزوهایت، اهدافت... اما با همۀ اینها باز هم مرا با هزاران تردید تنها می گذارد... هنوز به من نگفته با آدمها چکار کنم، خوبند یا بد، زشتند یا زیبا... 87 شادیهایی بی نهایت به من بخشید، لحظاتی واقعا خوب! و خودش همۀ خوبیها را پس گرفت و لحظاتی تلخ به جایشان داد! لحظه هایی که به هیچ قیمت حاضر به تکرارشان نیستم؛ حتی به قیمت همۀ شادی هایی که می تواند قبلش باشد! 87 را شاد شاد شروع کردم و حالا، غمگینم. با امید شروع کردم و حالا... در این یک سال کاملا عوض شده ام! شاید بزرگ! هر چه هست 87 هم دارد می رود؛ دوست دارم بدانم 88 چطور خواهد آمد و یک سال بعد، این موقع چطور می خواهد برود... + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 23:47 توسط فاطمه |
|